کلبه غم و آشتی







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





به وبلاگ خود خوش امدید

با سلام.به دنیای لوکس بلاگ و وبلاگ همراه من خوش آمدید.

امیدوارم از مطالب استفاده کنید و نظر بدهید.

هرچه می خواهید بگویید تا برایتان بگذارم.مرسیییییییییییییییییییی

amir

به لینکستان هم سر بزنید باحاله


[+] نوشته شده توسط امیر در 1:0 | |







sms jadid

 من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی

در هر نفس این است دعایم همه  ای ماه

در زیر و بم خاطره ، آزرده نباشی  . . .


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط امیر در 22:20 | |







کوتاه‌ترین زن جهان

 

جیوتی آمجه ( Jyoti Amge ) اهل ناچپور ( Nagpur ) هند با ۶۲٫۸ سانتی متر بلندا،کوتاه ترین زن جهان می باشد.

قد وی ۶٫۲ سانتی متر کوتاه تر از بریجت جوردن ( Bridgette Jordan ) آمریکایی که ۶۹ سانتی متر بلندا دارد می باشد.


[+] نوشته شده توسط امیر در 16:17 | |







بزرگ‌ترین شاخ گاو جهان

 

بزرگترین شاخ گاو در جهان با محیط ۹۵٫۲۵ سانتی متر متعلق به یک گاو واتوسی آفریقایی به نام لارچ ( lurch ) بود که توسط جینیس ولف ( Janice Wolf ) آمریکایی در گاسویل ( Gassville ) ایالت آرکانزاس ( Arkansas ) نگهداری می شد.

متاسفانه این گاو در ۳ می ۲۰۱۰ ساعت ۳ بعدازظهر به دلیل سرطان در یکی از شاخ هایش در گذشت.بدن کامل وی به روش تاکسیدرمی نگهداری می شود.


[+] نوشته شده توسط امیر در 16:14 | |







باریک‌ترین خیابان جهان

 

باریک ترین خیابان جهان در روتلینگن ( Reutlingen ) آلمان می باشد که به آن Spreuerhofstrasse می گویند.

این خبابان در باریک ترین نقطه خود ۳۱ سانتی متر می باشد،که در سال ۲۰۰۶ اندازه گیری شد.


[+] نوشته شده توسط امیر در 16:12 | |







درازترین خیار جهان

 

درازترین خیار جهان را کلر پیرس ( Clare Pearce ) از بریتانیا پرورش داد.این خیار در آگوست ۲۰۱۰ در شهر پیتربورو (Peterborough ) بریتانیا اندازه گیری شده که ۱۱۹٫۳۸ سانتی متر درازای آن بود.


[+] نوشته شده توسط امیر در 16:11 | |







مبل های عجیب و دیدنی

 به گزارش آپام، به نوشته ی بیوتی لایف: این مبلمان عجیب و دیدنی توسط طراح خلاق اهل استکهلم، سوئد، توماس استروم که با نام مستعار الیاس کالبرند شناخته می شود، طراحی شده است. او می گوید: من این مبل ها را با این سوال که چگونه می توانم افراد را شاد کنم؟ طراحی کرده ام. در نتیجه هر کدام از این مبل ها یک پیام عاطفی خاص را منتقل می کند.


[+] نوشته شده توسط امیر در 16:1 | |







شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، 

ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط امیر در 10:4 | |







مرد نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم. 


[+] نوشته شده توسط امیر در 9:59 | |







پیرمرد عاشق!

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم  


[+] نوشته شده توسط امیر در 9:57 | |



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد